هري پاتر و همون خودش (داستان طنز)
فصل ۱
"تابستاني بي دغدغه"
هری وقتی از قطار داغون پاغون هاگوارتز پیاده شد پرید بغل هرمیون. هرمیون سه متر پرت شد اون ور افتاد تو بغل رون. رون داد زد:" اوش او ... می خواید ابراز احساسات کنید برید یه جای دیگه ... " هرمیون گفت: "این هری بدبخت بار اولش نیست که این جوری خدافظی می کنه هر دفعه مثل گاو می پره تو بغل آدم خیر سرش می خواد خدافظی کنه. دفعه ی پیش افتادم تو بغل ویکتور کرام فکر کرد می خوام خودم رو بهش قالب کنم یه چشمی نازک کرد منم زدم تو دهنش گفتم فکر کردی عاشق چشم و ابروتم؟ بعد یه فصل زدمش. "
هری گفت: "هرمیون خیلی ور ور می کنی ورنون مچل شده جلو قطار. تا سال دیگه می خوام ازتون خدافظی کنم."
سپس سکوت بدی بینشون برقرار شد. رون سکوت رو شکست و گفت: "بدو برو دادلی داره دم در جون می ده تا خدا ورش نداشته برو دیگه ..."
هری گفت: " باشه پس با خرت برام نامه بفرست."
ـ " باشه قربونت. خدافظ. "
هری از هرمیون هم خدافظی کرد و از قطار پیاده شد. رون و هرمیون هم پیاده شدند و رفتند. هری با باروبندیلش رفت پیش ملنگا. پتونیا و ورنون داشتند جون می دادند و دکمه ی شلوار دادلی هم داشت کنده می شد. تا هری رسید در رفتند و پریدند تو ماشین هری هم آروم وسایلشو گذاشت تو صندوق عقب و خودش هم رفت نشست و وقتی پاشو گذاشت تو ماشین از قصد پاشو فشار داد رو لنگ دادلی. تا خپل خان اومد داد بزنه هری دستشو گذاشت رو دهنش و گفت : " اگه صدات در بیاد یا زر زر کنی شکل یه کپک پرتغالیت می کنم. " طفلک رنگش مثل گچ سفید شد و نشست سر جاش.
زمانی که به خونه ی ورنون رسیدند هری با بدبختی وسایلشو برد بالا و چند روز گذشت. یه روز هری از خواب بلند شد و یه هو دید که یه چیزی خورد به پنجره ی اتاقش چشمشو باز کرد بعد دید دوباره کوریش اوت کرده و هیچی نمی بینه. عینکش رو برداشت و زد تا یه کم چشم و چالش وا شه. به پنجره نگاه کرد و گفت:" ایول خرش اومد." بعد رفت پنجره رو وا کرد و خر مثل گاو اومد تو و دور خودش کله ملق زد و وقتی آروم شد هری دید یک نامه ی داغون پاره پوره به پاش بسته تا اومد نامه رو باز کنه نامه منفجر شد. خرچال بدبخت داشت جون می داد. هری گفت: "وا ... جل الخالق نامه ی عربده کش که اینجوری نبود." کمی که دقت کرد فهمید که نامه مال فروشگاه شوخی برادران ویزلیه. یک دفعه صدایی که معلوم نبود مال فرده یا جرج در شد که گفت: " امروز ساعت ۶ تو پناهگاه منتظرتیم."
هری با خودش گفت:" مگه چی شده اینا این موقع خواستند من برم پناهگاه؟ همشون اسگل شدن ریختند سر ما چرت و پرت می گن."
وسایلشو جمع کرد رفت پایین و لبخندی نثار ورنون جون کرد و گفت:" با اجازه من رفتم تو بخاری." ورنون دوباره صوزتش مثل خر قرمز شد و تا اومد یه چیزی بگه هری گفت پناهگاه و یه هو دید از شومینه ی انباری پناهگاه در اومد و گفت: "به خشکی شانس حالا نمی شد از شومینه ی تو خونه سر در میاوردم" بعد از اینکه خودش رو تر تمیز کرد رفت در زد که یک دفعه یه چشم گنده اومد جلو صورتش. هری گفت:" الله اکبر این چیه دیگه؟ "
یک دفعه جرج درو وا کرد و گفت:" سلام هری اسگله حالت چه طوره؟ "
ـ " این دیگه چه کوفتی بود؟ "
ـ "مال فروشگاهمونه تا کسی میاد اول می بینیم چه خری اومده بعد راهش می دیم تو."
ـ " خوب دیگه برو کنار بذار باد بیاد می خوام برم پیش رون."
جرج از سر راهش کنار رفت و هری اومد تو دید خانم ویزلی بدو بدو اومد صورتشو تف مالی کرد. بدبخت داشت له می شد. خلاصه به سختی رفت بالا. همه جا تاریک بود. در اتاق را باز کرد. ناگهان دید دو تا جرقه رفتند هوا یکدفعه منور زدند هری فکر کرد میدون جنگه جو گیر شد گفت:" برادر حلال کن ایشالا اون دنیا با دامبلدور محشور شي."
رون گفت:" خاك بر سرت كنند بدبخت خير سرمون برات تولد گرفتيم."
جرج و فرد و هرميون و جيني هم داشتند اون ور از خنده روده بر مي شدند. هرميون اومد جلو و هري رو بغل كرد ( اينا نشعت از عقده مي گيره ـ توضيح نويسنده ). بعد هري رفت و با فرد و جرج دست داد. فقط مونده بود جيني. صورت هري مثل ( حذف شده توسط نازنين ) قرمز شد و بعد پريد بغل جيني و بعد از يك ساعت رون و هرميون با سوزن ته گرد از هم جداشون كردند.
هري با خوش حالي دور و برش رو نگاه كرد. همه جا با گل هاي رز سفيد و قرمز تزيين شده بود. تمام كادو هاي روي ميز با سليقه ي خاصي چيده شده بودند و كيكي بسيار زيبا كنار كادو ها خودنمايي مي كرد. بالاخره آقا و خانم ويزلي آمدند و تولد راجشن گرفتند. هرميون براي هري يك كتاب عشقولانه خريد كه وقتي بازش مي كرد يه لب، قد لبهاي گاو مي پريد بيرون و تمتم صورت طرف رو بوس مالي مي كرد. رون طبق معمول یه پلیور اسگلی که ننه اش بافته بود كه روي اون نوشته بود: " به ياد دامبلدور ". پلیوره هم با لباس زير هري ست بود . فرد و جرج هم از فروشگاه شوخيشون جديد ترين اختراعشون رو كادو داده بودند كه يه دوربين عكاسي بود كه هر كسي رو كه مي خواست مي تونست توش ببينه. حالا نوبت كادوي جيني بود و هري بي صبرانه منتظر بود تا كادوي او را ببيند و فكر مي كرد كادوي او از همه بزرگ تر و خوشگل تر باشد. انگار يه پارچ آب يخ خالي كردند. كوچكترين كادو مال جيني بود. هري با خودش گفت:" بيشعور نيشش تا ( حذف شده توسط نویسنده ) بازه خجالت نمي كشه اين كادوي داغون رو آورده."
بالاخره جيني به هري رسيد و كادوش رو با لبخندي مليح تقديم كرد. هري به زور در حالي كه تموم جونش آتيش مي گرفت لبخند زد و كادوش رو باز كرد و ناگهان شوكه شد. يه جفت انگشتر خيلي قشنگ با نگين آبي تو جعبه خودنمايي مي كرد. جيني گفت: " هري اين انگشترها يكيش مال منه يكيش مال تو و وقتي تو توي درد سر باشي توي نگين انگشتر عكس يه گورخر مي افته كه شبيه منه و تو مي فهمي من تو خطرم و بر عكس اگه تو توي خطر باشي عكس يه گورخر كه شبيه توئه توي نگين انگشتر من ميفته و من براي كمك تو ميام. بعد انگشتر رو دست هري كرد و هري هم انگشتر جيني رو دستش كرد. يه دفعه فرد فرياد زد:" پيوندتان مبارك. ايشالا به پاي هم پير شيد."
رون داد زد:" خاك بر سر گاوت كنند رواني، مگه گوش نداري بفهمي انگشتره مال چيه؟"
هرميون هم لبخندي زد و گفت" اين فرد مثل هالو ها ... يعني گاوها مي مونه. نگاش كن داره جون مي ده بدبخت."
اون طرف هري از حرفي كه با خودش زده بود ناراحت شد و از اينكه زود قضاوت كرده بود مثل سگ پشيمان بود.
آن شب گذشت و هري از اينكه قرار نبود تابستان امسالش را با اون خاله و عموي جفنگش سر كنه خيلي خوشحال بود. بالاخره يك سال توي عمرش تونست يك تابستان بدون درد سر و عشقولانه داشته باشه.
